درد دل عشایر

زدست زمانه دلم خون شده

که رسم عشایردگرگون شده

نه چابک سوارونه کهنه صیاد

سران عشایربرفتند ز  یاد

کجایندمردان شیرین بیان

پریدندورفتند همه ازمیان

زدست زمانه ببایدگریست

زبرنوبدستان دگرهیچ نیست

دریغا   کجایند  شیران  نر

تفنگ های برنوواسب کهر

/ 4 نظر / 22 بازدید
دوست

وقتی شعر رو خوندم احساسم این بود که سخنان ناب "بزرگواری نماینده بهمئی "هم سهمی در پدیداری این احساس در شما داشته است. وبلاگ خوبی دارید . هرازگاهی سر میزنم . می خواستم از حال و احوال دوست خوبم رحمان اکبری همکار گرامیتان دبیر روانشناسی خبری بگیرم که هر کجا است خدایا بسلامت دارش.در بخش نظرات منتظر جوابتان هستم.

بلوطی

سلام برادر خیلی خوب دستتون درد نکنه